سيد صادق سجادى
165
تاريخ برمكيان ( فارسى )
گفت « 1 » و من از آن گفتن عظيم شرمنده شدم و چندين گاه پشيمانيها خوردم و خود را ملامتها « 2 » كردم . چون چند گاه برآمد روزى امير مدينه به مصالحتى « 3 » به خدمت درآمد و او مردى « 4 » بزرگ و شريف و معظّم و معتبر بود . وى را تعظيم و تكريم بسيار كرد و چون به محاوره پيوستند خواجه احمد ازو پرسيد كه تو در مصر بسيار بودهاى . تايى صوف خوب « 5 » نفيس آنجا به چه ارزد ؟ امير مدينه گفت وقتى تايى صوف از اسكندريه آورده بودند هشت هزار و پانصد دينار زر در شهر قيمت كردند و صاحبش « * » هنوز مبالغه داشت . خواجه احمد سوى من نگريست و از آنچه « 6 » مرا گفته بود شرمنده شد و امير مدينه « 7 » را تكذيب نتوانست « 8 » كرد ، چه او بزرگ و محتشم بود . و چون او بيرون رفت مرا گفت كه نزديك من امكان ندارد كه تايى صوف پشم به هشت هزار و پانصد دينار ارزد ، امّا دانم كه امير مدينه دروغ نگويد و چون همان گفت كه تو گفتى دانستم كه بر حقى « 9 » . و چون خواجه احمد سخن او را باور « 10 » كرد ، من از آن بلا كه مزاج او از من متغيّر شده و استوارى از قول من خاسته خلاص شدم و ديگر در مجلس او سخنى كه از عقل « 11 » دور باشد نگفتم . امّا اين قدر گفتم كه زندگانى خواجه دراز باد اگر حكايتى عجب نباشد آن را به تعجب در پيش « 12 » نتوان گفت . همه عجايب جهان همچنين است و همچنين بوده است و اگر عقل باور كند خود عجايب نباشد و احتراز ازو « 13 » در مجلس پيدا نيايد . اكنون بازگشتم به حديث برمك « 14 » . چون در مجلس عبد الملك مروان متمكّن و محترم شد ، خواجه او را در هر هنرى بيازمود « 15 » ، او را كامل و سرآمد يافت ؛ و هم « 16 » در كيش
--> ( 1 ) . در اساس جاى « بود . . . گفت » خالى است . ( 2 ) . اساس : ملامت . ( 3 ) . در نسخه چنين است . ( 4 ) . اساس : - مردى . ( 5 ) . در اساس جاى « بسيار . . . خوب » خالى است . ( * ) . اساس : صاحب . ( 6 ) . اساس : آنكه . ( 7 ) . اساس : - مدينه . ( 8 ) . اساس : نتوان . ( 9 ) . اساس : تو گفتى تو جستى ! ك : تو گفتى وحشتى ! از ل نقل شد . ( 10 ) . ك : ياد . ( 11 ) . اساس : + او . ( 12 ) . ك : + او . ( 13 ) . اساس : - ازو . ( 14 ) . اساس : جعفر برمك . ك : جعفر برمكى . از ل نقل شد . ( 15 ) . اساس : بيازمودند . ( 16 ) . ك : - هم .